مانی کوچولومانی کوچولو13 سالگیت مبارک

روزهای زندگی گل پسر

مانی کوچولو به سورمق سفر می کنه

گل پسرم  امروز  5 بع8 فرودردینه و ما چند ساعتی هست که از سورمق به اصفهان برگشتیم. پریروز یعنی 6 فرودین به تصرار بابایی رفتیم سورمق تا هم با فامیلای بابایی دیندی کنیم و هم اینکه خونواده بابایی ترا ببین. قبل از ظهر حرکت کردیم و ساعت 12 و نیم رسیدیم آباده. اونجا تو هتل لاله (جنتی) آباده مستقر شدیم تا کمی استراحت کنیم اما تو فسقلی که کل راهو خوابیده بودی اجازه ندادی که من پلک رو هم بگذارم چون همش بازی می خواستی. حوالی ساعت 4 رفتیم جلو خونه باباجونت و تو و بابایی رفتید تو واسه دیدنی یکی دوباره هم بابایی ترا آورد تا من بهت شیر بدم. بعدش راهی خونه فامیلای بابایی شدیم خونه خاله فریبا (نبودند ) علی شیر، خاله عالیه یا به لهجه بابات خال...
2 خرداد 1393

اولین سیزده به در

امروز  بیست و هفتمین روز از اولین بهار زندگیته. مامانی که یه مدتی تنبلی کرده و خاطراتتو ننوشته امشب یه عالمه مشق ننوشته داره  از سیزده به در شروع می کنم. اولین سیزده به در زندگی گل پسرم. صبح سیزده به در همه راهی باغ آقاجون خدابیامرز شدند. اول مامان جون با خاله رعنا و شوهرش . بعد خاله زهره و خونواده شو بعد هم دایی مهدی و خونواد ش. همیشه خونواده دایی مهدی تنبلای کلاس بودنو دیرترا از همه می اومدن باغ اما امسال به لطف حضور گل پسر که تو باشی ما آخرین گروه هستیم. قرار بود این سیزده به در بابایی پیش خونواده ش توی سورمق باشه و عصر سیزده بیاد پیش ما اما شب قبل از سیزده تو پسر نازنازی من شروع کردی به بی تابی و بدخوابی. تا جایی که ...
2 خرداد 1393

مانی کوچولو به خونه برمی گرده

مانی جونم: 15 فروردین از اصفهان راهی تهران شدیم. وقتی رسیدیم خونه و وارد آپارتمانمون شدین چنان ذوق می کردی که آ احساس کردیم از برگشتن به خونه خوشحالی. تا قبل از برگشتن به خونه به ندرت پیش اومده بود که خودت بدون کمک غلت بزنی. اما از روزی که برگشتیم خونه افتادی روی دور. روزی هوار بار غلت می زدی و بعد از چند دقیقه خسته می شدی و گریه می کردی که برت گردونم رو کمر. اینم از هنرنمایی این روزات: مرحله اول: کشف پاها مرحله دوم: استفاده از پا روز 18 فروردین که 5 ماه و سه روزه بودی بردیمت برای چکاپ ماهیانه. قدت 67 و وزنت 8200 بود که دکتر گفت رشدت عالیه و از ماه بعد باید غذای کمکی را برات شروع کنم. اما تاکید کرد که حداقل مقدار غذا را...
2 خرداد 1393

مانی کوچولو می ره دَدَدَدَ

کوچولوی من: چنر روزه که کشاله های رانت بدجور قرمز و تاول تاول شدند. دکتر گفته قارچ زدی. خوشبختانه امروز اوضاعت بهتره امروز برای اولین بار تونستی خودت از حالت دمر به پشت برگردی و یه دور کامل دور خودت غلت زدی. عصر با خاله طاهره رفتیم پارک. تو پارک آواز جدیدت که دو روزه یادت گرفتی بلند بلند می خوندی: دَدَدَدَ...........بَبَبَبَ........ می خواستیم با گلهای قشنگ پارک ازت عکس بگیریم اما تو فسقلی به همه جا توجه می کردی به جز دوربین. حالا هر وقت دیگه بود زل می زدی به دوربینا. اما امروز هرچی ما پرو بال می زدیم که نگاه کنی به دوربین نمی کردی. این عکسا رو به زور و با کمک یه نی نی کوچولوی دیگه که جذبش شده بودی گرفتیم: و این ه...
2 خرداد 1393